الیناالینا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

الینا * نیکویی و نعمت برای ما *

تولد ماناز...

وای خیلی وقته که ننوشتم...یه مقدار زیادیش به خاطر تنبلیه! اونایی که یه فرفره شیرین زبون 2.5 ساله دارن ، حسابی درکم میکنن...الینا این روزا انرژی زیادی از همه ما مخصوصا مامان فداکارم میگیره.وقتی از سر کار میام خونه ، واقعا شرمنده اون همه خستگی مامانم میشم...نمیدونم با چی میشه این همه فداکاری رو جبران کرد؟....قطعا با هیچ چیز...فقط به امید روزی هستم که خود الینا محبتهای مامانم رو جبران کنه...دلیل دیگر کم کاری من اینه که اصلا اجازه نزدیک شدن به کامپیوتر رو ندارم! اصلا یه جورایی دیگه بی خیال کامپیوتر شدم...محاله از کنار کامپیوتر بیتونی رد بشی!!!!!سریعا توسط الینا دستگیر میشی و باید یه سی دی چیزی براش بذاری! این پیشرفت تکنولوژی هم خیلی از کامپیوتر ...
16 شهريور 1393

تولد مهرسام جون

روز 5 شنبه 22 خرداد 93 رفتیم تولد  یک سالگی مهرسام خان، پسر خاله لیلا....جای همگی خالی بود...دقیقا 4 ساعت تمام سر پا بودم و به دنبال الینا از این طرف به اون طرف! جا داره همین جا از مهراوه جون دختر خاله مرجان تشکر ویژه داشته باشم که عین این 4 ساعت منو تنها نذاشت و همراهیم کرد در بدو ورود تاب مهرسام رو در اختیار گرفتم ، جهت سرو تنقلات! بعدش شیطنت ها شروع شد... الینا و مهراد جان مهراوه جان آقا مهرسام و کیک حیوانات جنگل و الینا که در کمین شکار آقا فیله بود ...ولی متاسفانه ناکام موند   انشالله مهرسام جان 120 ساله بشه   ...
2 تير 1393

بازدید از برج میلاد و ...

توی این مدتی که دایی مجید ایران بود، به الینا حسااابی خوش گذشت.تقریبا هر روز، ازپارک و شهر بازی گرفته تا موزه و یک سری گردشگری های دیگر! به لطف دایی مجید عزیزم ، یک ماه و اندی الینا روی ابرها سیر میکرد.متاسفانه به دلیل اینکه کارمند هستم، خیلی جاها رو همراه الینا و دایی نبودم و عکسشون رو ندارم  چونکه گوشی داییم سیستم بلوتوث نداشت و عکسا موند برای خودش فقط یکی دوجایی که با هم بودیم رو به تصویر میکشم...یک شب تصمیم گرفتیم که برای صبحانه روز بعد بریم برج میلاد...وا ی وای که الینا انقدر توی برج شیطونی کرد و از دیوار راست و کج بالا رفت، که از اون همه غذای رنگارنگ تقریبا هیچی نصیبم نشد...خداییش وقتی برگشتم خونه گرسنه گرسنه بودم   ا...
16 خرداد 1393

جشن تولد 2 سالگی

به لطف خدا ؛ روزای سخت گذشتن و اون روزی رو که از چندین ماه قبل منتظرش بودم از راه رسید.من همه سعیم رو کردم که یک جشن خوب برای الینا ترتیب بدم؛ ولی دقیقا چند روز قبل از جشن تولد؛ چند تا مهمون از شهرستان داشتم و دایی عزیزتر از جانم هم شب قبل از تولد از آمریکا اومد و حساااااااابی مشغول مهمون بازی شدیم ویه کم خسته بودم و باز هم مثل سال قبل؛ یه سری از تدارکات فراموش شدن!!!!!!!!مثلا یک نمونه اش شمع های رنگین کمانی بود که با عشق واسه میز شام خریده بودم و فراموش شدن! و یکی دوتا از خوراکی ها! ......ولی خدا رو شاکرم به خاطر همه مهربونی هاش...به خاطر خوب شدن پای الینا و هزاران لطف دیگرش....اصلا هزار تا بوس برای خدا جونم کارت دعوت تزئینات من...
4 ارديبهشت 1393

نوروز 93

امسال، دومین سالی بود که در کنار پرنسس کوچولومون، نوروز رو جشن میگرفتیم.البته نوروزمون به دلیل شکستگی پای الینا یه کمی دلگیر بود ولی با همه سختی هاش کنار اومدیم و گذشت و خدا رو شکر به خیر ختم شد و روز 16 فروردین گچ پای الینا باز شد و همه اون روزای سخت رفتن ....امیدوارم هیچ کوچولویی بیمار نشه... باز هم روایت تصویری:   سفره هفت سین   8 فروردین......تکرار بهترین روز خدا برای من......و دو ساله شدن الینا....   و سیزده به در.....که فقط میتونستم روی تاب بشینم   و یا از سرسره پایین بیام و شیطنت هایی که حتی با پای گچ گرفته ادامه داشت! و بلاخره روز 16 فروردین...روز رهایی از گچ ...
21 فروردين 1393

23 ماهگی من...

این ماه، آخرین ماهگرد از سال دوم بود که آخراش یه کم بد گذشت! روز 21 اسفند ساعت 8 شب بود که با شنیدن صدای جیغ الینا، از آشپزخونه پریدم توی هال و دیدم که الینا به پشت افتاده روی زمین و از درد کبود شده........وای چه صحنه بدی بود.....حدود 1.5 ساعت مدادم گریه میکرد و آروم و قرار نداشت...همه جای بدنش رو چک کردم و مطمئن بودم که شکستگی نداره...با این حال بردیمش بیمارستان و در کمال ناباوری آقای دکتر گفتن که کف پای الینا شکسته و بگذریم که بر ما چه گذشت و چه میگذرد...فقط امیدوارم هر چه زودتر این روزهای سخت بگذرن و عروسک شیرین زبونم بتونه مثل قبل راه بره و بدوه و شیطونی کنه...از یکی دوماه قبل، حسابی در تدارک کارای تولد الی بودم و تقریبا همه کاراش انجام ...
28 اسفند 1392

21 و 22 ماهگی من...

بعد از یک ماه و اندی وقت شد که بیام و یک دستی به وبلاگ دخترک شیطون بلا بزنم....دختر نگو عسل بگو! اصلا اجازه نمیده که پشت میز کامپیوتر بشینم و الان هم از آقای پدر خواهش کردم که فقط چند دقیقه سرگرمش کنه تا من چند خطی بنویسم!!!!! اتفاقات زیادی توی این مدت رخ داد و مهمترینشون سرما خوردگی خانوادگی بود و الحق و والانصاف خیلی ویروس سمجی بود و دلش نمیومد از خونمون بیرون بره و حدود یک هفته هممون رو زمین گیر کرده بود.یک مامان مریض و خسته باید به دخمل مریض و بی حال دارو میداد.وای سخت ترین کار دنیا بود تقریبا"! به هر جهت گذشت...بره دیگه برنگرده! الینا این روزها حسابی شیرین زبون شده تقریبا عین طوطی هر چیزی رو تکرار میکنه.هنوز هم بد غذاست و غذای مور...
17 بهمن 1392